در آن شبی که برای همیشه رفتی

در آن شب پیوند

طنین خنده ی من سقف خانه را برداشت

((کدام ترس تو را این چنین عجولانه

به دام بسته ی تسلیم تن فرو غلطاند؟))

و خنده ها نه مقطع

-که آبشاری بود.

و خنده

خنده نه قهقاه گریه واری بود

که چشم های مرا در زلال اشک نشاند

و من به آن کسی کز انهدام باغ می آمد

سلام می کردم.

سلام مضطربم در هوا معلق ماند

و چشم های مرا در زلال اشک نشاند.

حمید مصدق