سفر
در آن شبی که برای همیشه رفتی
در آن شب پیوند
طنین خنده ی من سقف خانه را برداشت
((کدام ترس تو را این چنین عجولانه
به دام بسته ی تسلیم تن فرو غلطاند؟))
و خنده ها نه مقطع
-که آبشاری بود.
و خنده
خنده نه قهقاه گریه واری بود
که چشم های مرا در زلال اشک نشاند
و من به آن کسی کز انهدام باغ می آمد
سلام می کردم.
سلام مضطربم در هوا معلق ماند
و چشم های مرا در زلال اشک نشاند.
حمید مصدق

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۵ ساعت 10:44 توسط
|
ٌٌWelcome to my weblog